پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - روند مطالعات اسلامي در غرب(1)
روند مطالعات اسلامي در غرب(١)
نويسنده: جين اسميت
مترجم: فرهاد ساساني
«هدف اصلي مراكز مطالعات اسلامي در دانشگاههاي كمبريج، آكسفورد، ليدن، سوربون و برلين عبارت بود از آموزش هنر مديريت استعماري، مسلح كردن مبلغان مسيحي به استدلالهايي براي تغيير دين افراد و ايجاد پيكرهاي پژوهشي كه استيلاي اروپا بر سرزمينهاي مسلمانان را توجيه كند».(١)
هرچند چنين تفكري را بيشتر ميتوان انتقاد شديد از طرح مطالعات اسلامي غربيان دانست، ولي اين مسأله كمتر قابل ترديد است كه علاقهي غربيان به مطالعات اسلامي كاملاً به علايق استعمار و طرح فرستادگان مرتبط و به منظور فرودست جلوه دادن اسلام در برابر سنت يهودي ـ مسيحي بوده است.
پژوهش در مورد اسلام در ارتباط با مطالعهي دين و عمدتا از طريق كار زبان شناختي دربارهي عربي به عنوان بخشي از مطالعات سامي كه براي تفسير بنيادي عهد عتيق ضروري است، انجام گرفته است. گزارشهاي مسافران سرزمينهاي «ناآشنا» دربارهي دين اسلام، كه سفرنامههايشان از همان آغاز موجود بوده و در سدههاي هجدهم و نوزدهم انتشار يافته، منفي، گاه عجيب و غريب و اغلب كاملاً ناصحيح بوده است (اگرچه متعجب ميشويم كه ببينيم برخي داستانها به شكلي تحسينآميز از دين ساكنان سرزمينهاي بَربَر سخن گفته باشند).
پژوهشگران متعهد، بيشتر تفسيرهاي خيلي منفي را كه اغلب چه در مطالعات دانشگاهي و چه شخصي مشاهده ميشود، كنار گذاشتهاند. اما ميراث آنها به صورت تعصبات پنهان و گرايشهاي نظري از پيش تعيين شده، هم چنان عامل تعيين كنندهي مهمي در شيوهي مطالعهي اسلام به عنوان پديدهاي ديني بوده است. البته در ميان تلاشهايي كه براي شناسايي پژوهشهاي متعصبانهي غربيان انجام گرفته، كتاب شرقشناسي ادوارد سعيد بارز است.(٢) بحثي كه از زمان انتشار اين اثر در گرفته، اين اطمينان را به وجود آورده است كه پژوهشگران مسايل اسلامي مطالب جدّي هرمنوتيكي و زيربنايي را در تحقيقات و گزارشات آنها به طور جدّي ارزيابي كنند.(٣)
اين بدان معنا نيست كه بگوييم پژوهشهاي خيلي مهم شرقشناسي در مورد اسلام كم ارزش است؛ چه، مهارت فقه اللغهاي در ويرايش و ترجمهي متون ارزشمند بوده است. شرقشناسان، اغلب به درستي، متهم به جمعآوري اطلاعات و ارايهي آنها به شيوهاي شدهاند كه به گمان خود كاملاً با عينيت پژوهشگرانه هماهنگ است. آنها در يك سطح، متهم به ناكامي در تجزيه و تحليل دادهها و تركيب واقعيتهاي مجزا شدهاند؛ در سطحي عميقتر ميگويند تعصبات نهفته در رويكردهايشان در مطالعهي اسلام را قبول ندارند. اعتقاد به عيني بودن اين نوع پژوهش از نظر بسياري از منتقدان بسيار مكارانه است. «سعيد» در نشست اخير انجمن مطالعات خاورميانه همچنان ميگفت:«... سؤال بسيار جالب اين كه اين پژوهشگران چطور به هنرشان ادامه ميدهند و در عين حال با موضوع اصلي آن، يعني دين و فرهنگ اسلام، خصمانه برخورد ميكنند يا دست كم با آن ناسازگارند و اساسا ساكت ميمانند؟»(٤)
ممكن است برخي از ما به اين كار ادامه داده باشيم؛ ولي اگر منصف باشيم، بايد بگوييم دست كم اكنون پژوهشگران اسلامي نميتوانند از اين اتهامات و (واقعيت) ذهنيتهاي تعصبآميز رويكردهاي ما به اسلام آگاه نباشند و ـ بنابراين به تعبيري ـ به آنها پاسخ ندهند. بيشك اين بحث در تلاشهاي اخير براي باز انديشي در مطالعهي اسلام، به عنوان يك دين، و روششناسي اين مطالعه و نيز (اغلب با همكاري مسلمان) در ملاحظهي نوع تغييرات مؤثرتر اين روشها در مطالعه و معرفي پديدههاي ديني ـ اسلامي بسيار تأثيرگذار بوده است.
يكي از نتايج اين نوع تفحص مشاهدهي جدّي ارتباط يا فقدان ارتباط، ميان مطالعهي دانشگاهي اسلام (اسلامشناسي «Islamics» كه متأسفانه چنين ناميده ميشود) و رشتهي تاريخ دين بوده است.(٥) طي ٢٠ سال گذشته، «چارلز آدامز» از اين اميد سخن به ميان آورده كه شايد بينشها و روشهاي تاريخ دين (اديان) راهنمايي براي تقويت شناخت ما از ديانت اسلامي باشد.(٦) نتيجهگيري او مبني بر اين كه اين آرزو تحقق پيدا كرده است در حال حاضر نيز هنوز تاحدي پابرجاست. علي رغم اين كه تلاشهايي جدّي براي شناخت و تعريف رابطهي ميان اين رشتهها(٧) صورت گرفته، لازم است كار بيشتري انجام گيرد.(٨) اين كه به نظر ميرسد تاريخ نگاران دين اغلب نميتوانند جديّت كافي با اسلام برخورد كنند، براي مثال، در اين واقعيت مشخص است كه پديدار شناسان، اطلاعات مربوط به تجربهي ديني ـ اسلامي را آنچنان كه عناصر مربوط به سنتهايي چون هندوگرايي، بوداييگراي، اديان بدوي و نظير آنها را معرفي كردهاند، معرفي نكردهاند.(٩) نتيجه اين شد كه بيشترين وظيفهي در دسترس قرار دادن عناصر مربوط به اسلام بر عهدهي متخصصاني نهاده شود كه در درجهي اول به دين علاقهمند نيستند. اكنون مدركي دال بر اين وجود دارد كه از طريق ابزارهايي چون فرهنگستان دين امريكا و ديگر مجامع آكادميك، شكاف بين تاريخ دين و اسلامشناسي مشخص و كم شده است؛ كه اين خبر خوبي نيز هست؛ چون اسلام شناسان ميتوانند با برخي مباحث روششناختي تاريخنگاران دين بهتر آشنا شوند.
هم چنين ميبينيم بويژه مسلمانان بيشتري بيش از قبل، درگير مطالعهي دانشگاهي در دانشگاههاي غربي ميشوند، در مطبوعات غربي مطالبي منتشر ميكنند و در انجمنها و همايشهاي دانشگاهي غربي شركت ميكنند. گاه گفتهاند واقعيتهاي استعمار، امپرياليسم، شرقشناسي و ديگر گرايشها باعث شدهاند مسلمانان نگرشهاي محافظهكارانهتر و دفاعيتري داشته باشند (اين گرايش كه كم كم خسته كننده ميشود، ميراث پژوهشگران غربي و دامهايي را كه هم چنان در آنها ميافتيم به ياد آنها مياندازد). فكر ميكنم افزايش مشاركت مسلمانان را در مطالعهي آكادميك اسلام، هم ميتوان با نوعي نظارت بر اين رشته توضيح داد و هم با پذيرش روزافزون اين مسأله كه بايد اكنون كمتر احساس شرمندگي كرد و بايد به كارهاي تحليليتر دست زد. اين دقيقا براي شناخت بيشتر از اسلام و تماميت آن از جانب خيلي از پژوهشگران غربي است تا به خاطر «سبك قديمي» مطالعات اسلامي. اما هنوز بايد گفت نوشتههاي بسياري از مسلمانان متأخر در مورد اسلام، به پيروي از سبك كلاسيك خود، برگردآوري يافتهها و يادگيري طوطيوار و بدون كمترين تلاشي براي تحليل يا تفسير تأكيد دارد.(١٠)
اما همراه با وجود شواهد بيشتري از مشاركت مسلمانان در گفتوگو دربارهي مطالعت اسلامي، صداي دست كم برخي از مسلمانان شنيده ميشود كه عليه «دخالت» غربيان در برخي حوزههاي مطالعات اسلامي فرياد سر ميدهند.(١١) در نتيجه در برخورد با موضوعاتي كه بويژه براي مسلمانان حساس است، يا از آنها پرهيز كردهاند و يا با چنان ملاحظهاي به آنها پرداختهاند كه دقت لازم پژوهش دانشگاهي را ندارد. بعيد به نظر ميرسد پژوهشگران غربي با چنين وضعيتي كاملاً از پژوهشهاي خود دست بردارند، اگر چه مطمئنا آگاهي بيشتر از اهانتهاي گذشته موجب شده است تا در برخورد با حوزههايي كه براي مسلمانان حساستر است، بسيار بيشتر دقت كنند.(١٢) اما چنين آگاهياي، دشواريهايي را در راه ايجاد تعادل بين نوشتن با حساسيت و درك پديدههاي تجربهي اسلامي و به كار بردن ابزار پژوهش انتقادي در مورد يافتهها، پديد آورده است. جوينبول (G.H.A.JUYNBOLL)، در بحث بر سر اين كه پژوهشگران غربي چگونه با اهانت به علما طي ساليان دراز موجب بدنامي طرح مطالعات اسلامي شدهاند، اين نگراني را با صراحت بيان ميكند كه با اين كار پرداختن به حوزههاي اعتراض برانگيز مسلمانان، حتي براي حساسترين پژوهشگران غربي دشوار شده است. او ميگويد. مشكل اين است كه «پژوهشگران غرب چگونه ميتوانند با ايجاد جوّي مناسب، رابطهي جديدي بين غرب و كشورهاي اسلامي ريشه بدواند و مانع از خصومت ورزيدن طبقهي بسيار مهمي از مسلمانان، يعني علما شود.(١٣)
از نتايج اين نوع آگاهي اين است كه سبك و لحن جدّيتر گرفته ميشود و بسياري از اسلامشناسان آگاهانهتر سعي ميكنند مطالبي را كه مطالعه ميكنند بدون تعصب به تصوير كشند. بي شك در بسياري موارد اين منجر به بازنمايي دقيقتر اطلاعات دين اسلام ميشود كه در تملك مؤمنان آن است. واقعيت آشكار، وجود اشكال مختلف تعامل تاريخ دين اسلام و مسيحيت است و ناگزير تعصبات نهفتهاي كه مربوط ميشود، با وضوح بيشتري مورد قبول واقع ميشود (آيا اكنون بهتر متوجه نميشويم كه يك تاريخ دين وجود دارد؟)(١٤).
شرقشناسي، آن طور كه سعيد بيان كرده و طي دههي پس از انتشار كتابش با همين نام تكرار شده است، به تعبيري اغراق است، اما اغراقي لازم. معلوم است اين اثر سعيد در واكنش كلي بسياري از پژوهشگران غربي اسلام تحولي ايجاد كرده است. اما به همين ترتيب به نظر ميرسد در بسياري از مسلمانان اين حس را به وجود آورده كه تنها آنها ميتوانند به صورت موثق و مشروع دربارهي عناصر دين خود بنويسند و سخن بگويند. تا حال حاضر اين واكنش فروكش نكرده است؛ يعني مطالعهاي جدّي در مورد آنچه كه شايد بتوان آن را «غربشناسيهاي» نوشتههاي مسلمانان معاصر ناميد، صورت نگرفته است. جالب است ببينيم آيا چنين چيزي رخ خواهد داد يا خير؟ و اگر رخ دهد، چه تأثيري هم بر پژوهش مسلمانان و هم غربيان خواهد گذاشت؟
اغراق است اگر بگوييم حساسيت بيشتر در قبال خطرات غربشناسي، بر مطالعات غربيان سايه افكنده است. چنين نيز نيست كه اين مسأله لزوما در مورد نوشتههاي برخي زمينههاي مطالعات اسلامي صدق كند و در مورد برخي زمينههاي ديگر صدق نكند. در پرتو مباحث مربوط به حساسيت، ملاحظهكاري و درك و فهم، مطالعاتي كه به علت تحليلهاي انتقادي منجر به انتشار مطالبي شده است كه شايد براي مسلمانان مشكلآفرين يا اهانتآميز باشد، كمتر از قبل حساسيت برانگيز بوده است. با وجود اين، شايد هم اين احتياط كاريِ برخي مطالعات غربي باشد كه امروزه راه را براي ابتكار عمل بيشتر در آيندهي نزديك باز كرده است.
عواملي ديگر، علاوه بر پيامد «آگاهي در شرقشناسي»، نيز در كار است كه كم اهميتترين آنها اين است كه مجبور ميشويم توجه خود را به چيزي مبذول داريم كه معمولاً آن را بنيادگرايي مينامند و برخي آن را اسلامگرايي ميخوانند. وسوسهي فورا كارشناس شدن در مورد اين پديدهي پيچيده در دنياي اسلام، برخي نويسندگان غربي را درگير تفسيرهاي سهل الوصول خطرناكي كرده است. به نظر ميرسد رخدادهاي ناشي از انقلاب ايران، شك در مورد كارايي اسلام را در بسياري اذهان بيشتر نموده و براي بعضي مفسران درك و فهمي را كه لازم ديديم، روزبهروز دشوارتر كرده است. تلاشي با حُسن نيت كه آزادانه، با درك و فهم و غيرخصمانه، نامتعصبانه يا بدون افراط در انتقاد باشد، زماني پيچيدهتر ميشود كه از كسي بخواهند عامل دين را در خيلي از رخدادهاي اجتماعي ـ سياسي كنوني دنياي اسلام تفسير كند. هنگام توضيح بنيادگرايي اسلامي يا اسلامگرايي، براي بسياري آسانتر است كه به تحليلهاي تاريخي رو آورند تا اين كه با پرداختن صريح به چيزي كه در واقع با نام اسلام انجام ميگيرد ولي از ديد آنها اصلاً اسلامي نيست، خود را در مظان اتهامات بيشتري قرار دهند. از سوي ديگر، اين كه بسياري از مسلمانان، كه امروزه خودشان را به نوعي آزادي خواه (ليبرال) ميشناسند، خود سختترين منتقدان اتفاقات دنياي اسلام هستند، احتمال تحليل صريحتر برخي مظاهر اسلام معاصر به وسيلهي غربيان را افزايش ميدهد.
اينها بعضي از جريانات پژوهشي در باب اسلام است. در بررسي مفصلتر نوشتههايي كه در اين زمينه انجام گرفته است، شايد مفيد باشد آنها را طبق مجموعهاي از موضوعات كلي دستهبندي كنيم. البته اين دسته بندي از من است و لزوما نمايانگر موضوعاتي نيست كه مطالعات در مورد دين اسلام نشان ميدهد. هدف اين است كه هم مقولاتي را كه مطالعات بر اساس آنها انجام گرفته است ارايه دهم و هم موضوعاتي كلي را كه مشخصهي برخي از گرايشهاي كنوني مطالعه در باب دين اسلام است.
رويكردي چند رشتهاي
شايد يكي از پرانتقادترين موضوعات در مورد مطالعهي اسلام به وسيلهي غربيان، پذيرش اين مسأله باشد كه نميتوان تنها براي فهم بهتر اسلام به عنوان يك دين قناعت كرد؛ بلكه بايد آن را در ارتباط تنگاتنگ با ملاحظات اجتماعي، فرهنگي، سياسي، حقوقي، آموزشي و اقتصادي بررسي نمود. به بيان ديگر، پذيرش اين مسأله است كه تجربهي ديني اسلام، كه مسلمانان از طريق آن به درك خود از حاكميت الهي در زندگي بشري ميرسند و براساس آن درك عمل ميكنند، از تمام ديگر جنبههاي تجربهي انساني جدا نشدني است. اين امر به اتخاذ رويكردي كه به رويكرد «كلنگرانه» (Holistic) يا «ضد تقليلگرايانه (Anti_reductionist) معروف است، ضرورت ميبخشد. اين رويكرد وظيفهي فرد اسلامشناس را پيچيده ميكند؛ ولي براي كامل شدن پژوهشهاي مربوط به اسلام ضروري است.
شايان ذكر است ضرورت اتخاذ رويكردي مشترك ميان چند رشته خود كاملاً اسلامي است (اگرچه لزوما ويژگي شيوهي كلاسيك مطالعات ديني مسلمانان نيست). برخي از مسلمانان از زمان [حضرت] محمد(ص) تأكيد داشتهاند كه براي فهم اسلام به عنوان يك دين بايد رشتههايي چون اقتصاد، جامعهشناسي، علوم و رياضيات را مطالعه كنيم و بدين ترتيب مطالعات اسلامي بايد براي دانشجويان مسلمان در علوم طبيعي و اجتماعي ضروري باشد. معلوم است كه مطالعات اسلامي در غرب از نداشتن چنين خصوصيتي لطمه ديده است؛ زيرا با دين، فلسفه و علم به شكل رشتههايي متمايز و جدا برخورد شده است.
واضح است كه پذيرش اين امر، به منزلهي آن است پذيرفتهايم شناخت اسلام بسيار پيچيدهتر از آن است كه پيشتر تصور ميكرديم. اين پيچيدگي در دو بُعد مشخص شده است: اول) پديدهاي (يا مجموعهاي از پديدههايي) كه در اسلام بدون ارجاع به مسألهي اجتماعي ـ فرهنگي گستردهاي كه جزيي از اسلام است درك نميشود و دوم) هر جزيي از اين تصوير كلي داراي تفسيرهاي مختلفي است. يكي از پيامدهاي پذيرش اين پيچيدگي، افزايش آثار با چند نويسنده است. وقتي دانشجويانِ ويلفرد اسميت از او خواستند كتاب «اسلام در تاريخ نوين»(١٥) (١٩٥٩) را روزآمد كند، با اين استدلال كه ديگر هيچ كس به تنهايي نميتواند چنين كاري را انجام دهد، از اين كار سرباز زد. گمان ميكنم پاسخ او تا حدي نشان دهندهي واقعيتهاي در حال تغيير دنياي اسلام و تا حدي پذيرش اين مسأله باشد كه اين كار در واقع ابعاد بسيار زيادي دارد.(١٦)
اما اين بدان معنا نيست كه هيچ كس اخيرا جرأت نگارش يك كتاب تك نويسندهي جامع را نداشته است. يكي از تلاشهاي بزرگ براي تبيين «رستاخيز» اسلام در بافت تحولات سدهي هجدهم و نوزدهم و نگاهي به جنبشهاي اخير در حوزههايي متفاوت، كتاب «جان وُل» با عنوان «اسلام؛ پيوستگي و تغيير در جهان نوين»(١٧) است. وُل خود مخاطرات چنين مطالعهاي را ميپذيرد؛ ولي امتياز انتخاب يك چارچوب تحليلي منفرد را بر ارايهي اغلب از هم گسيختهي كتابي كه در آن چندي پژوهشگر با تخصص خاص خود مطلب داشته باشند، ترجيح ميدهد. برخي كتابهاي مقدماتي كلي در مورد اسلام به عنوان يك دين و يك تمدن از يك نويسنده گرامي است دال بر اهميت رويكردي چند رشتهاي(١٨)، اگرچه تلاش براي رسيدن به كتابي آرماني با اين ظرفيت هنوز ادامه دارد و ممكن است رسيدن به اين هدف هميشه ناممكن باشد.(١٩)
نگرشي جديد: مطالعهي بيشترِ راه و رسم اسلامي
تحول مثبت ديگر در انديشهي كساني كه اكنون درگير مطالعات اسلامي هستند، توجه بيشتر به شناخت اسلام از طريق صورتهاي متفاوت عمل به آن است تا توجه خيلي زياد به اصول اعتقادي آن. اين روند عمومي مطالعاتي است كه به تاريخ دين ميپردازد.
براي مثال، ما از رسوم سنتي، علاوه بر عقايد سنتي، سنت نازل و نيز سنت عالي و نظير آن را زياد ميشنويم. مدتهاي طولاني پژوهش غرب در مورد اسلام به مطالعهي متون اختصاص داشت؛ اما امروزه مطالب موجود فراواني در مورد شيوهي زندگي روزمرهي مسلمانان، چه در شكل آييني و چه خصوصي وجود دارد؛ به بيان ديگر، به پذيرش آشكارتر تفاوتهاي بين اسلام به مثابهي نظامي ساختمند از اصول اعتقادي، قوانين، اصول دين و تجربهي واقعي معناي مسلمان بودن ميرسيم. اين فرض تلويحي و قديمي كه شناخت اسلام نوع اول ميتواند ما را به تعميمهايي مناسب براي تبيين اسلامِ نوع دوم برساند، به طور جدّي مورد ترديد قرار گرفته است .
پيامد اين مسأله، مطالعاتي عالي دربارهي شيوههاي عمل كردن به اعتقادات و اهميت مراسم در زندگي مسلمانان است. به خود متون اسلامي، كه مدتهاي مديد به عنوان متوني از ادبيات اين دين مطالعه ميشد، به عنوان اسناد «مشاركت دهندهي ديگران» نگاه ميشود. در بعضي از مطالعات جديدتر در باب قرآن، بر اهميت قرائت نيايشي آن علاوه بر تعبير نوشتاري مقدس، تأكيد شده است.(٢٠) يكي از آثار بسيار مقبول در اين باب كتاب «هنر قرائت قرآن»(٢١) از «كريستينانِلسون» است. اين خانم از گرايش متني غربيسنتي به شناخت قرآن به شكلي اساسا شفاهي روي آورد، تأكيد ميكند كه كارآيي و تأثير آن در زندگي مردم، تنها زماني است كه شنيده شود، نه اين كه خوانده شود. تلاشي جالب براي تفسير تاريخ از طريق تحليل مراسم در كتاب «اجراهاي مقدس»(٢٢) از كومبز ـ شيلينگ ديده ميشود. او اين نظر را مطرح ميكند كه سه جشن ديني مردمي باعث تثبيت پادشاهي مراكش شده است. با اين كه چنين تلاشهايي كه بر جنبهي عملي دين اسلام تأكيد ميكنند، جديد نيستند، اما بخش اعظم آنها مراحل آغازين خود را طي ميكنند و بيشتر آثار در باب قرآن يا ديگر جنبههاي دين مسلمانان اين ويژگي را ندارند؛ اما گامهايي مهم هستند و به شيوهاي با اهميت اشاره ميكنند.
تا حدي به نظر ميرسد توجه كنوني به اهميت پرداختن به شيوههاي مسلمانان در جان بخشيدن به اصول دين خود و توجه به چگونگي ترجمهي باورها به اعمال، حاصل آگاهي بيشتر (دست كم براي بعضي) از اين مسأله باشد كه تمايز بين باور و عمل در تفكر اسلامي نوعي دوگانگي كاذب و البته غربي است. و اين مفهومي تازه براي طلاب دين اسلام نيست. مفسران حساس اسلام مدتي است به ناكامي بودن ترجمهي ايمان به «FAITH» اشاره كردهاند؛ چرا كه «FAITH» مانع از درك تعبير ضمني به دست آوردن ايمان دقيقا از طريق اجراي آن در عمل ميشود (همين طور است رابطهاي بين كلام و شريعت). اما به نظر ميآيد دامنهي اين طرح و شور و حال تفسير قواعد اعتقادي از طريق مراسم و عمل واقعيتي است كه ناظران غربي روز به روز بيشتر آن را تصديق ميكنند. اين مسأله در مواردي با تلاشهايي حساس براي تشريح تمايز بين آنچه هنجار است و شيوهي اجراي آن ـ يا تعريف آن - در اعمالي كه ميتوان آنها را به صورت توصيفي تفسير كرده، همراه شده است.
در اين شرايط، يادآوري اهميت مطالعات قوم نگارانه در «انجام اسلامشناسي» مهم است؛ زيرا تاريخ نگاران دين در كل روزبهروز بيشتر نقش قومشناسان را پيدا ميكنند. در صورتي كه اين مؤلفان بپذيرند كه در مطالعهي توصيفي جزيي از كل بزرگتري است و دريابند كه تشريح رابطهي مطالعهي توصيفي با آن كل بزرگ ضرورت دارد، اين مسايل كاملاً مفيد خواهد شد. نمونهي خوب در اين باب كتابي است به نام «تمامي؛ چهرهنگارهاي از يك مراكشي»(٢٣)؛ از «وينسنت كراپانزانو». كراپانزانو از مسئوليت مردمشناسان، بخصوص در تأييد اين مسأله سخن به ميان ميآورد كه رشتهي آنها پيامدهاي اخلاقي و سياسي آشكاري دارد... . پژوهش تازهاي در مورد اسلام، در ايالات متحده نمونهي ديگري است از روند نگريستن به امور عملي و شيوههاي تصميمگيري مسلمانان دربارهي امور روزمرهي زندگيشان. «ايوُن حدّاد» و «آدر لوميس» در ارزشهاي اسلامي در ايالات متحده: مطالعهاي تطبيقي(٢٤) پژوهشي ژرف دربارهي پنج جامعهي مسلمان نشين انجام داده و با مصاحبههايي در اين باره تحقيق كردهاند كه زيستن يك مسلمان در بافت جامعهي امريكا، چه معنايي دارد؟
يكي از پيامدهاي فرعي و آشكار توجه به عمل و نيز ترغيب به ادامه دادن اين نوع پژوهش اين است كه بسياري از پژوهشگران غربي ميپذيرند كه اين نوع پژوهش در تلاش براي شناخت اسلام از طريق مقايسهي آن با پديدههاي مربوط به سنت يهودي ـ مسيحي، هم دشوار و هم بالقوه گمراه كننده است. منصفانه است اگر بگوييم درك نكردنِ ضرورتِ پرداختن به پديدههاي ديني اسلام بر مبناي شرايط خود آن و نه معادلها، متناقضها و پديدههاي تفكر و عمل ديني غربي روزبه روز دشوارتر ميشود. هم چنين دست كم در ذهن برخي تمايز روزبهروز آشكارتري بين «سبك قديمي» و «سبك جديد» نو ظهور مطالعات اسلامي شكل ميگيرد. رويكرد قديمي را ميتوان شيوهي پرداختن به مسلمانان به عنوان مردم «آن جا» توصيف كرد كه طوري ملاحظه ميشوند و در مورد آنها گزارش ميشود كه هم تصويرپردازي دور و هم نزديك را بر ميانگيزد. اميدواريم آگاهي جديد از اين كه گرايشمان عميقا بر جهتگيري نتايج پژوهشمان در مورد ديگران تأثير ميگذارد، ما را به سوي فضل فروشي كمتر در گزارشهايمان و نيز دوري از دوگانگي سوق دهد. همان طور كه مردمشناس هرستوني: «آن آلكادي»، اخيرا توضيح داده است. كمكم متوجه ميشويم كه همه با هم در اين پژوهش قرار ميگيريم.
پينوشتها:
*. Jane I.Smith, "Trends in the Study of the Religion of Islam: Recent Works in English", JUSUR, (١٩٩٠), ٤١_٦٧.
١. Ziaddin Sarder, "the Future of Islamic Studies", in Islamic Culture ٥٧ (١٩٨٣): ١٩٧.
٢. Edward Said, Orientalism (NEW YOURK: Pantheon, ١٩٧٨).
چندين اثر به اين بحث پرداختهاند؛ براي مثال، ر ك:
Asaf Hussain, Robert olson and Jamil Qureshi, eds., orientalism, islam and islamists (Barttleboro, VT: Amana Books, ١٩٨٤)
٣. يكي از تلاشهاي جالب براي پاسخ دادن به اين كه چه چيزي در مطالعات يا رويكردهاي متخصصان غربي تعصبآميز يا جانبدارانه است، عبارت است از:
A.L.Tibowi, Arabic and Islamic Themes (London: Luzac and Co, ١٩٧٤).
٤. Edward Said, "the Mesa Debate: the Scholars, the Media, and the Middle East", journal of Palestine Studies ١٦II / ٦٢ (١٩٨٧): ٩٠.
٥. هر دو عنوان (تاريخ دين يا تاريخ اديان؟) و اين مسأله كه آيا هنوز شايسته است آن را «رشته بدانيم يا نه»، از طرف آن دسته از كساني كه خود را در اين زمينه دستاندركار ميبينند، مورد بحث قرار گرفته است. چون اين ملاحظات به خودي خود خارج از حوزهي كار اين مقاله است، من بدون تكرار اين موضوعات، آن را «رشتهي تاريخ دين» خواهم خواند.
٦. Charles Adams, "the History of Religious and the Study of Islam" , in Joseph M.Kitagawa, ed.,the History of Religion: Essays on the Problem of Understanding (Chicago: University of Chicago Press,١٩٦٧), ١٧٧_١٩٣.
٧. براي مثال، ر.ك:
Richard C.Martin, Approaches to Islam in Religious Studies (Tucson, AZ:University of Arizona Press, ١٩٨٥).
٨. اثر اخير «اِرل وو» نگاهي جدّي به برخي از موضوعات اين رابطه دارد:
Earle H. wangh the manshidin of Egypt: Their world and Their song (columbia, sc: univeresity of south carolina Press, ١٩٨٩)
٩. براي مثال، نگاهي سريع به بررسي كلاسيك وَن در ليو دربارهي پديدارشناسي دين اين اتهام را تأييد ميكند:
G.Van der Leeuw, Riligion in Essence and Manifestation.
١٠. شايان ذكر است اين واقعا يكي از انتقادهايي است كه از شرقشناسي ميشود.
١١. افرادي از جامعهي اسلامي مانند اسماعيل الفارقي و محمد عبدالرعوف در نشستهاي دانشگاهي بويژه نگراني خود را در مورد مطالعات غربيان پيرامون قرآن ابزار داشتهاند.
١٢. حتي در مورد تفسير موضوعات قرآني، برخي مسلمانان از تلاشهاي غربيان قدرداني كردهاند.
١٣. G.H.A.Juyjnboll, "the 'ulema' and Western Scholarshipn, Israel Oriental Studies × (١٩٨٠): ١٧٥.
١٤. مق نظر اسميت در:
W.C.Smith, "the Unitary Religious History of Humankidn" in Towards a World Theology (Philadelphia: Westminster Press, ١٩٨١).
١٥. Wilfred C.Smith, islam in Modern History (princeton: Princeton University Press, ١٩٥٩).
١٦. يكي از معدود آثار تك نويسندهاي كه در اين رويكرد چند بُعدي موفقيت زيادي كسب كرده است، عبارت است از:
Marshall S.G.Hodgson, the Venture of Islam, ٣ Vols. (Chicago: University of Chicago Press, ١٩٧٤).
١٧. John Voll, Islam: Continuity and Change in the Modern World, ٣ Vols, (Boulder, CO: Westview Press, ١٩٨٢).
١٨ دو كتاب مقدماتي خواندني كه كاربرد آن در كلاس درس است؛ اما براي عموم مردم نيز خيلي قابل فهم است، عبارت است از:
FredErick M.Demny, An Intuoduction to Islam (NEW YORK: Macmillan, ١٩٨٥); Richard Martin, islam: A cultural Perspective (New york: Prentic Hall, ١٩٨٢)
١٩. از مطالب اخير اروپاييان دربارهي آثار مقدماتي در باب اسلام، ميتوان به اين موارد اشاره كرد:
Gerhard Endress, An Introduction to Islam, Tramslated by Carole Hillenbrand (NEW YORK: Columbia University Press, ١٩٨٨).
كه مروري است تاريخ و منطقهاي، و
Jacques Jomier, HOW to Understand Islam, Translated by John Bowdon (NEW YORK: Crossroad, ١٩٨٩),
كه مروري است خواندني ولي موجز و خيلي ساده از موضوعات مختلف «اندرو ريپين» نيز مقدمهاي چند جلدي دارد:
Andrew Rippin, Muslims: their Religious Beliefs and Practices (LONDON: Routledge, ١٩٩٠);
جلد يكم آن در مورد دوران شكلگيري اسلام موجود است.
٢٠. براي مثال، ر.ك: بخشي در باب قرآن در كتاب اخير «ويلام گراهام»:
William Graham, Beyond the Written Word: Oral Aspects of Scripture in the History of religion (Cambridge: Cambridge University Press, ١٦٨٧).
٢١. Kristina Nelson, the Art of Reciting the Quran (austin'otx: University of Tekas Press, ١٩٨٥).
اين پژوهش مهم واقعا به بررسي مسألهي قرائت قرآن و شيوههاي انتقال آن معنا به مؤمنان ميپردازد.
٢٢. M.E.Combs_Schilling, Sacred Performances: Islam, sexuality and sacrilice (New york: columbia university Press, ١٩٨٩).
همچنين رك:
Riehard T.Autoun, Muslim Preacher in the Modern World (Princeton: Princeton University Press. ١٩٨٩), Reinhold Loeffler, Islam in Practice: Religious Beliefs in a Persian Village (Albany, NY: SUNY, ١٩٨٨).
٢٣. Vincent Crapanzano, Tuhami: Portrait of a Morocan (Chicago: chicago University Press, ١٩٧٨).
Ricahard critchfield, shahhat: An Egyptian (syracuse, Ny: syracuse university Press, ١٩٧٨)
كه او نيز به تجربهي يك مرد با جنيّه ميپردازد و داستاني ظريف ولي دلنشين، دربارهي قدرت ميراث دين مصر باستان بر زندگي مادر مسلمان معتقدش ارايه ميدهد.
٢٤. Yvonne Haddad and Adair Lummis, Islamic Values in the United States: A Comparative Study, NEW YORK: Oxford University Press, ١٩٨٧.